وقتي سرويس نرسيده به در اداره توقف ميكنه دلت ميخواد اصلاً به اداره نرسيده باشي خيلي دلت ميخواد كه اتوبوس تصادف ميكرد و تو يكي از اون آدمهايي بودي كه توسط ماموران دير رسيده آتش نشاني و اورژانس و پليس جسدتو جابجا ميكردن و ميگفتن اه اه اه چقدر غذا خورده ؟! ديشب تمام لوبياهاي نپخته رو ريده كف اين اتوبوس لعنتي. اه چرا امروز مرخصي نرفتم كه گير گند و گه اين مرده افتادم؟!
دلت ميخواد كه ببيني با لطف همون مامورها ، توي دوزخ ميرفتي و مار دوسر و گرز آتشين رو به جونت مينداختن و اداره نمي رسيدي.
دلت ميخواد ببيني حالا مردي و ملا مفتخور همسايه روز ختمت داره به سيبهاي سرخ هر دونه 500 تومان و موزهاي زرد كيلويي 2000 تومان دزدانه نگاه ميكنه و ميخونه:
كُلُ من عليها فان....فاباي الاء ربكما تكزبان....
خيلي چيزا دلت ميخواد بگي ولي حيف كه اين وبلاگ لعنتي و اين ارزش و هنجارگرائي مجازي نميذاره كه بيش از اين آبروي خودتو ببري.
حالا پياده شده اي و ميبيني كه كارت ساعت زني و با خودت نياوردي دوباره دلت همون چيزائي كه اون بالا گقتم رو ميخواد به هر حال با منت زياد دربان و ثبت اسم خائنانه ات وارد اداره ميشي.
صف صبحانه تا دلت بخواد طولانيه يه تخم مرغ گنديده و يه كره گياهي چنان لوبياهاي نپخته ديشبو آزار ميده كه لوبياها قصد فرار از شكمت دارن ولي چه سود كه صف توالت هم درست به اندازه صف صبحانه طولانيه!! آخه كارمندان شريف اداره از تخلي در خانه به جهت دير پر شدن چاه توالت خودداري فرموده و اين افتخار رو به چاه توالت اداره ميدهند چرا كه اصولاً توالت ادارات جز لاينفك اموال عمومي يا همون بيت المال بحساب مي آيند و اصولن عام المنفعه هستند.
حالا صبحانه را نوش جان كردي و به اتاق كارت اومدي. اولين چيزي كه در لحظه ورود به اتاق باعث تعجبه اينه كه عطر پسمانده هاي روده همكاران بر خلاف هميشه مشامتو نوازش نميده. تعجب نكنيد علتش اينه كه هنوز همكاري وارد اتاق نشده. تازه شروع ميكني كارهاي چند روز مونده رو مرور ميكني كه چشمت به يه نامه ميفته با اين مضمون كه:
جناب آقاي ناميرا م! شما ضامن وام يك جانباز فرزند شهيد به مبلغ 12 ميليون شده ايد كه هفت سال است قسطهاشو نپرداخته است لطفاً نسبت به پرداخت آن اقدام نمائيد در غير اينصورت.....
وقتي به اينجا ميرسي اون عطر جانگداز لوبياها و تخم مرغ و ... در حال خروج از اندام مطهر و وضوگرفته ات هستند كه با ديدن اين نامه اونها هم از اومدنشون به اين سرزمين پرگهر پشيمون ميشن و بر ميگردن.
حالا خودتو متقاعد كردي كه بايد قسطها رو بدي ولي به چه قيمتي به قيمت اينكه يكبار تو عمرت ميخواستي بدون حضور هر همكاري و بدون هيچ مجوزي بادي را رها كني ولي بخاطر اين مصيبت عظما اون هم از تو دريغ ميشه.
ديگه ناهار شده و تمام اندوههاي زمين رو تنت سنگيني ميكنه كه قاطي پلو اداره همه چيزو بهم ميريزه. افكارت ، انديشه هات ، شكمت ....و تنها خوردن پيازه كه اميد را براي خوابيدن در اين مرز پر گهر در دلها تازه ميكنه
پياز پياز پيازي دولت بچه بازي
من راضي و تو راضي ك....ن لق ناراضي
بزن به ساز روده بزن چه ساز نازي!
