تبليغاتX
قصه های پایتخت

قصه های پایتخت

نوشته ها و شعرهاي ناميرا م

وقتي سرويس نرسيده به در اداره توقف ميكنه دلت ميخواد اصلاً به اداره نرسيده باشي خيلي دلت ميخواد كه اتوبوس تصادف ميكرد و تو يكي از اون آدمهايي بودي كه توسط ماموران دير رسيده آتش نشاني و اورژانس و پليس جسدتو جابجا ميكردن و ميگفتن اه اه اه چقدر غذا خورده ؟! ديشب تمام لوبياهاي نپخته رو ريده كف اين اتوبوس لعنتي. اه چرا امروز مرخصي نرفتم كه گير گند و گه اين مرده افتادم؟!

دلت ميخواد كه ببيني با لطف همون مامورها ، توي دوزخ ميرفتي و مار دوسر و گرز آتشين رو به جونت مينداختن و اداره نمي رسيدي.

دلت ميخواد ببيني حالا مردي و ملا مفتخور همسايه روز ختمت داره به سيبهاي سرخ هر دونه 500 تومان و موزهاي زرد كيلويي 2000 تومان دزدانه نگاه ميكنه و ميخونه:

كُلُ من عليها فان....فاباي الاء ربكما تكزبان....

خيلي چيزا دلت ميخواد بگي ولي حيف كه اين وبلاگ لعنتي و اين ارزش و هنجارگرائي مجازي نميذاره كه بيش از اين آبروي خودتو ببري.

حالا پياده شده اي و ميبيني كه كارت ساعت زني و با خودت نياوردي دوباره دلت همون چيزائي كه اون بالا گقتم رو ميخواد به هر حال با منت زياد دربان و ثبت اسم خائنانه ات وارد اداره ميشي.

صف صبحانه تا دلت بخواد طولانيه يه تخم مرغ گنديده و يه كره گياهي چنان لوبياهاي نپخته ديشبو آزار ميده كه لوبياها قصد فرار از شكمت دارن ولي چه سود كه صف توالت هم درست به اندازه صف صبحانه طولانيه!! آخه كارمندان شريف اداره از تخلي در خانه به جهت دير پر شدن چاه توالت خودداري فرموده و اين افتخار رو به چاه توالت اداره ميدهند چرا كه اصولاً توالت ادارات جز لاينفك اموال عمومي يا همون بيت المال بحساب مي آيند و اصولن عام المنفعه هستند.

حالا صبحانه را نوش جان كردي و به اتاق كارت اومدي. اولين چيزي كه در لحظه ورود به اتاق باعث تعجبه اينه كه عطر پسمانده هاي روده همكاران بر خلاف هميشه مشامتو نوازش نميده. تعجب نكنيد علتش اينه كه هنوز همكاري وارد اتاق نشده. تازه شروع ميكني كارهاي چند روز مونده رو مرور ميكني كه چشمت به يه نامه ميفته با اين مضمون كه:

جناب آقاي ناميرا م! شما ضامن وام يك جانباز فرزند شهيد به مبلغ 12 ميليون شده ايد كه هفت سال است قسطهاشو نپرداخته است لطفاً نسبت به پرداخت آن اقدام نمائيد در غير اينصورت.....

وقتي به اينجا ميرسي اون عطر جانگداز لوبياها و تخم مرغ و ... در حال خروج از اندام مطهر و وضوگرفته ات هستند كه با ديدن اين نامه اونها هم از اومدنشون به اين سرزمين پرگهر پشيمون ميشن و بر ميگردن.

حالا خودتو متقاعد كردي كه بايد قسطها رو بدي ولي به چه قيمتي به قيمت اينكه يكبار تو عمرت ميخواستي بدون حضور هر همكاري و بدون هيچ مجوزي بادي را رها كني ولي بخاطر اين مصيبت عظما اون هم از تو دريغ ميشه.

ديگه ناهار شده و تمام اندوههاي زمين رو تنت سنگيني ميكنه كه قاطي پلو اداره همه چيزو بهم ميريزه. افكارت ، انديشه هات ، شكمت ....و تنها خوردن پيازه كه اميد را براي خوابيدن در اين مرز پر گهر در دلها تازه ميكنه

پياز پياز پيازي                          دولت بچه بازي

من راضي و تو راضي                 ك....ن لق ناراضي

بزن به ساز روده                       بزن چه ساز نازي!

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 19:49  توسط ناميرا م  | 

ارديبهشت امسال به سرزمين كردستان حدود 2 بار سفر كردم و يكبار هم به شهر نور و رويان در شمال كشور.

حالا شايد بپرسيد خوب كه چه !؟ همه سفر ميكنند. آره درسته اما.....

داخل شهر مريوان با عظمت درياچه زريوار و زلالي آبهايش با همه آدمهايي كه هنوز هم بيشتر از مردم كرد هستند و به اصطلاح توريست اون منطقه اند گرفته تا قايقهاي اردكي مفت شناور در زريوار و تا بازارهاي مرزي به قيمت چندرغاز كالاهاي چيني و تركي و ... همه از جمله چيزهايي هستند كه تفاوت محروميت و مفت خوري ، تفاوت پذيرايي و باج خواهي را در آدم تازه ميكند.

 آبشارهاي جاده كوهستاني و نسبتاً سخت  مريوان به سقز و رودخانه هاي پرآب كنار جاده و مردم با صفا و خونگرم كرد و گوسفندان و سگان كنار جاده و روستاهاي سنگي و .... همه و همه ضيافت شاهانه اي را براي هر رهگذر به قيمت حتي دريافت ماست و كره محلي رايگان برا آدم مسافر مخصوصاً اگر كرد زبان نباشي برپا ميكند. يادت بخير كردستان و...... كردستان خداحافظ با همه سادگي و مهمان نوازيت با همه مواهب انسانيت با همه خنده هاي از سر دوستي مردمت با همه آبشارهايت با همه آنچه كه مجال تعريف كردنش نيست ميخواهم به شمال بروم براي ديدن دريايي كه سرشار از ماهي مرده و بطري خالي نوشابه است براي ديدن دريايي كه وجب به وجب ساحلش را كه اگر ويلا نباشد و جسارتاً ژيلا هم نباشد گوني هاي قرمز بد رنگ سواحل ايمن پوشانده است. براي ديدن يك گودال در شهر نور كه براي ديدنش بايد 2000 تومان بپردازي تا ببيني اش واز آن بدت بيايد. براي ديدن آبشار آب پري كه آب آبشارش حتي به اندازه آب پري هم نيست بايد ... بپردازي تا ببيني كه واقعاً آب پري چقدر است.

بر ميگردم به تهران خراب شده تا هر آنچه كه ديده ام را براي تو بنويسم براي تو كه ميدانم از جنس همان عشيره اي!!!

موضوع

كردستان

مازندران

يك فلاسك چاي

رايگان

400 تومان

يك كيلو ماست

500 تومان

1500 تومان كه از نوع كردستان هم نيست

آبشارها

رايگان-فراوان-پرآب

پولي-اندك-آب پري(واقعاً آب پري)

آدمها

بي نظير

بهتره بگم شمالي

محروميت

بي نظير

عالي

مهرباني

بي نظير

در حد فروش لوازم و...

......

......

.........

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 22:34  توسط ناميرا م  | 

يه بنده خدايي يه وقتي ميگفت : در جوامع مدني براي گرفتن حقوق طبيعي خود بايد قهرمان ملي باشيم(اين جمله بصورت غلط يا درست نميدانم از كيست فقط يه بنده خدايي در سالهاي مجردي نويسنده هميشه اينو تكرار ميكرد مخصوصآ موقعي كه نوبت آشپزي يا ظرف شستنش بود).

نميدانم جامعه ما مدني است يا معدني !؟ معدن كه ميدانم زياد داريم و معدنكار هم فراوان اما اين وسط چي گير ما مياد نميدانم؟! يكي نيست به اين رئيس معدنه بگه بابا با خنده و شوخي گرفتن معضلات نميشود كار معدن رو خوب پيش برد. طفلي خيلي دلم براش سوخت وزير معدنو ميگم. آخه يكي پيدا شد كه قهرمان ملي در جامعه معدني بشه و حقوق ... ش را بگيره ولي نذاشتن بگم خدا چكارشان بكنه . خيلي دلم مرد وقتي منصور حلاج رو بالاي دار ديدم كه به زبان عربي ميگفت اناالحق. اون بينوا فكر ميكرد  كه مردم فارسي نميفهمند فلذا به عربي ميگفت اناالحق ولي غافل خبر نداشت كه اتفاقاً مردم همه چيزو ميفهمند بجز عربي!!

سناريوي خوبي رديف شده بود اينقدر دلم سوخت اون روز كه كارگراي معدن نه ناهار خورده بودن و نه نماز خونده بودن و داشتن كف معدن رو سوراخ ميكردن كه به آب برسن. آخه شنيده بودن كه يارو كف قايق رو سوراخ ميكرد گفتن چرا!؟ گفت زير خودم رو سوراخ ميكنم!! سوراخ كنه نميدونست كه زيرش سوراخه !!!

تا بعد  

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 20:17  توسط ناميرا م  | 

من آمده ام واي واي / من آمده ام من آمده ام كه عشق فرياد كند/ من آمده ام كه ناز بنياد كند/ من آمده ام كه ........

امروز درست 7 ماهه و بيست روزه كه من آپ نشده ام- المپيك ايراني ام واسه همين كاپ نشده ام..... شايد بپرسيد آخه چرا؟ راستش خودم هم نميدانم ولي يه چيزي هست كه آدم رو وادار به ننوشتن ميكنه مثل مرگ شهريار كه باعث شد ديگه هماي رحمتشو دو تا نكنه و هماش براي هميشه مجرد بمونه. مثل خيلي چيزهاي ديگه ......

درست به همان دقت بالا در زمان از تمام وبلاگي ها دور بوده ام از تمام اونايي كه فكر ميكنن نوشتنشون خيلي مهمه يا نيست از همه اونايي كه تنها بودند از همه اونايي كه زخمهاي دلاشون هنوز چركيه از همه اونايي كه با هيچي حال نميكنن. البته دلخوشيهاي كوچك زيادند مثل درختهاي انجير كنار رودخانه شير و عسل مثل شرابهايي كه تو اين دنيا حرومند و توي اون دنيا حلال. مثل عوض كردن گوشي موبايل و ارتقا آن به قيمت نخوردن مرغهاي بيچاره يخ زده ، مثل طرح تحول اقتصادي مثل خيلي چيزها.....

بيچاره فرخي يزدي : شرح اين قصه شنو از دولب دوخته ام / تا بسوزد دلت از بهر دل سوخته ام...

باز بزودي ميام چرا كه پائيز فصل ديگريست

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 22:26  توسط ناميرا م  | 

چند وقته که دیگه حس نوشتن نیست خیلی دلم میخواست بنویسم ولی لامذهب میبینم باید فقط به دیگران سر بزنم و بدون خواندن مطالبشون یه کامنتی بذارم و بگم شما هم بیایید کامنتی بذارید و برید بعد اونا بیان یه کامنتی بذارن و برن و هی بذارم و هی بذارن و بریم و بیان و هی بذ.... بی.... خدائیش دیگه تحملش سخته در ضمن من یه خورده بگی نگی سر زدنم خوب نیست بعضی خیلی خوب سر میزنن بعضی ها جفتک هم میزنن بعضی ها هم فقط میزنن حالا چیو میزنن خدا میدونه. راستش خیلی خوشه که آدم خیلی از حرفهای مجازیشو بنویسه در این فضای مجازی بذاره ولی چه سود که نمیشه حرف دلو توی این صفحه لعنتی گذاشت.

آهای کسانی که در خارج زیست میکنید اینجا هوا سرده!

آهای اونائی که در پایتخت زیست میکنید اینجا هوا اصلا ً نیست!

آهای اونایی که در خارج از پایتخت زیست میکنید اینجا هواتونو دارم!

هوا هوای عشقه هوا هوای یاره     ماده خر کد خدا یه نره خر میاره

هوا هوای عشقه هوا هوای یاره     خروس حاکم باشی تخم طلا میذاره

هوا هوای عشقه هوا هوای یاره     دلم براش میتپه هرکی کامنت بذاره

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 22:52  توسط ناميرا م  | 

پائیز آمده است با کلماتی از رنگ

هی آق.....نه ! هی خانمها !

                            کدام یک از شما مرا به زیر دامن خود راه میدهد؟!

                                     باد میدهد ! ماه میدهد؟

می ترسم اگر خودم را لو ندهم

                                 زنم مرا به خانه خود راه ندهد

من برگم - افتاده به زیر پای عابران-

هی خانمها ! کدام یک از شما مرا به زیر دامن خود راه میدهد؟!

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 22:15  توسط ناميرا م  | 

شرح اين قصه شنو از دو لب دوخته ام ---- تا بسوزد دلت از بهر دل سوخته ام

خيلي دلم ميخواست در پيرامون خبر چند روز پيش تلويزيون مبني بر ايجاد خانه كعبه در كرج و طواف صفا و مروه ساختگي و ارتباط با امام زمان و ... مطلبي بنويسم و قلم را تا اونجا كه دلم ميخواد بفرسايم ولي ترسيدم كه همين وبلاگ (بقول لنين آخرين تلاش توده ها) را از دست بدم و نتونم بنويسم اما همين قدر بسنده ميكنم كه وقتي ملتي اينقدر الاغند در عصر موبايل هاي تصويري و ... كه دنبال اينجور چيزا راه ميفتن ديگه من چي بنويسم فقط به اين نتيجه ميرسم كه كار خيلي سختي نبوده براي پيامبر در 1400 سال پيش كه دين جديدي را بياورد و به نفهمهاي عربستان و به تبع آن عجم ها بخوراند.

چند روز پيش بخاطر اينكه در پست قبلي كارت سوخت را مسخره كرده بودم نفرين احمدي نشاد مرا گرفت و كارت سوختم را در شهرستان فامنين همدان جا گذاشتم و فراوان بزحمت افتادم چند موضوع را در اين باب به عرض ميرسانم:

1-   كارت سوخت باكره اي را از يك نفر خير (خي ير) كه هنوز 600 ليتر بنزين داشت به قيمت 150،000 تومان(ليتري 250 تومان) خريدم و بسيار با بركته چون هر چي ميرونم بنزين باك خالي نميشه!!

2-   صف باطل كردن كارت سوخت خيلي طولاني بود بطوريكه از ساعت 9 صبح تا 15 توي صف بودم(پست رسالت) خوب بود كه مث صف نون زن و مرد جدا بودن چون اگه زن و مرد با هم بودن همه مردا هر روز كارت سوختشونو بخاطر رفتن توي صف گم ميكردن !!

3-   چند روزيه كه دنبال اختراع سيستمي جديد براي موتور اتومبيل هستم كه بتونه با اوره كار كنه بلكه مشكل بنزين را يه جوري حل كنم ولي از يه چيز خطر ناك ميترسم و اونم اينه كه ممكنه آقايان شاشيدن را هم سهميه بندي كنن!!

4-      يك معذرت خواهي هم بابت اينكه دير آپ ميشم .

تا بعد

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386ساعت 21:51  توسط ناميرا م  | 

چند روز پيش يه خبري از تلويزيون پخش شد كه تقريباً از همان روزاي اول سهميه بندي بنزين من به همكارانم طرحشو پيشنهاد كرده بودم .

خبر از اين قرار بود كه توي يه كشور ظاهراً افريقايي يه مدير مدرسه براي بچه ها سرويس گذاشته تا راحت تر به مدرسه رفت و آمد كنند و اون سرويس چيزي بجز چند تا الاغ خوشگل چيز ديگري نبود و اما بريم سراغ خودمان:

1)   خوب بود دولت از همين الاغ هاي چيني تعدادي الاغ وارد كشور بكنه تا مشكل سهميه بنزين حل بشه كه از فوايد اين طرح ميتوان به موارد ذيل اشاره كرد:

               أ‌-  آلودگي هوا از نوع شيميايي به آلودگي صوتي (ار ار ار الاغ ها) تبديل خواهد چون آلودگي شيميايي افراد مسن را بيشتر اذيت ميكنه لذا بدليل سنگيني گوش، آلودگي صوتي اونا رو اذيت نميكنه.(فقط كمي بوي اگزوز الاغها آزار دهنده است).

              ب‌- فضاي سبز كوچه ها بدليل افزايش كود حيواني ناشي از سوخت و ساز الاغها توسعه بيشتري يافته و از اين جهت نيز به خودكفايي كامل ميرسيم.

              ت‌- نماينده هاي مجلس منبعد با الاغ سر كار ميرن و دور ميدان بهارستان مث قديما كاروانسرا و خرداري ايجاد شده و از قِبَل همين موضوع براي نگهداري خرها كلي شغل ايجاد خواهد شد.

              ث‌- اينو بايد قبل تر مينوشتم ، سازماني هم بنام خرداري ايجاد ميشه كه خود اين موضوع هم توسعه منابع انساني را در بر خواهد داشت.

              ج‌-   تصادفات و ترافيك كاهش يافته و اصولن ماليدن الاغها بهمديگه خسارتي رو ايجاد نميكنه ولي ممكنه همين ماليدنها اگه زياد بشه خودش ترافيك ايجاد كنه.

                            ح‌-   شغل شریف پالاندوزي و نعل بندی كه از افتخارات ميراث فرهنگي ماست احيا ميشود.

 

حالا تصور كنيد اگه بشار اسد بخواد به ايران بياد چه جور خري را بايد از فرودگاه تا كاخ رياست جمهوري براش اختصاص داد چون پاهاش خيلي بلنده و به زمين گير ميكنه و اونهایی هم که قدشون کوتاهه چه جور میتونن سوار الاغ بشن؟!

 

2)      قسمت دوم را براي پست بعدي ميذارم (آتش بازي و پيك)

     تا بعد

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 20:56  توسط ناميرا م  | 

حدوداً دو هفته پيش اعلام شد كه بنزين سهميه بندي شد ، پمپ بنزين هوا رفت ، فروشگاه غارت شد و خيلي اتفاقها افتاد ولي اين وسط يكي نبود بگه بابا اينهمه حاشيه بر اين متن سوزان چيه؟

·         يكي ميگفت: خيلي خوب شده منبعد باب چاپيدن باز ميشه و تو ناصر خسرو با دارو خريد و فروش ميشه .

·     يكي ديگه كه از دارو فروشهاي ناصر خسرو دل خوشي نداشت ميگفت اي بابا گور پدرشان بنزين هم اگه مث دارو ها باشه كه داروي سقط جنين شان باعث دوقلو زايي ميشه بهتره كه اصلاً نباشه چون داخل بنزين هم آب قاطي ميكنن و ماشينها را از كار ميندازن.

·     اين وسط هم سرو كله سردار رويانيان پيدا شد و گفت بهترين سرعت براي كمتر كردن مصرف سوخت براي پيكان 80 و براي سمند و ... 90 كيلومتر در ساعت است. در واقع منظورش اين نبود كه با سرعت بيشتر از اين رانندگي نكنيد چون آمار تصادفا عكس اينو ميگه و دراصل منظورش اين بود كه كمتر از 80 تا 90 هم اگه بريد مصرف بنزين تان بالا ميره. پس بگاز تا بگازيم.

·     يه بنده خدايي هم ميگفت از وقتي كه سهميه بندي شده پشت چراغ قرمز ماشينو خاموش ميكنم و احساس عجيب انسان بودن بهم دست ميده.

·     يه بنده خدايي هم كه با خر و شتر كود ميبره در خونه ها تو خيابوناي تهرانپارس و نظام آباد ميگفت اونايي كه سهميه بنديش كردن واقعاً چيزي حاليشونه و حالا بايد قدر خرها رو خوب دانست!!.

·     يه خانومه (از اون خانومها)بقول ايرج ميرزا : من از زنهاي تهراني نباشم -- از اونهايي كه ميداني نباشم  هم كه سر چهار راه مثلاً منتظر تاكسي بود ميگفت بابا اين سهميه بندي باعث شده كه همه چيز سهميه بندي بشه حتي محله ها ، ديگه نميشه از محل خيلي دور شد چون ماشين ديگه گير نمياد پس مجبوريم ما هم سهميه بندي كنيم.

·         يه معتاد بيچاره هم كه يه گوشه چرت ميزد ميگفت اي بابا پش شهميه ما چي ميشه ؟

·         يه خره (خر همون يارو بالايي) ميگفت آخيش چقدر ترافيك كم شده ما با خراي ديگه بهم نمي ماليم.

·         خلاصه اينكه منم ميگم اي بابا نشستن اون دور و ميگن لنگش كن.

پس تا بعد

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 23:33  توسط ناميرا م  | 

امشب كه اين صفحه را مينويسم درست ساعت 10و 23 دقيقه است كه شب شيشه اي مهماني داشت بنام خانم فاطمه راكعي كه فكر كنم بخاطر همنامي اش با خانم فاطمه زهرا دعوت كرده بودند . ايشان از شاعران بقول خودش خوب است كه خدمات شاياني هم در فرهنگستان ادب فارسي كرده اند از جمله نميدانم بقول همون حروم لقمه(ميدونيد كيو ميگم) بجاي پيتزا كشف كرده كه بگن كش لقمه. اما جهت مزاح و همچنين تلطيف مزاج دوستان ما نيز واژه هايي را به اين فرهنگستان افزوده ايم يا ريشه هاي ادبي آنها را حداقل يافته ايم كه دو مورد آن بشرح ذيل است:

1-   انار : انار در قديم بخاطر اين كه از هندوستان آمده بود نامش بود (گرمزداناهه) و اين در ادبيات فارسي خيلي جالب نبود اهالي فرهنگستان گفتند بايد اول از آن بخوريم تا بتوانيم به خواصش پي ببريم و نامي درخور آن بسازيم كه الغرض يكي از اهالي بحد فراوان خورد و اجابت مزاج بر وي واجب شد. البته چون ايشان از اهالي .... بود و مصرف فراوان ترياق يبوست ايشان را چند برابر كرده بود لذا اجابت مزاج رواني فرمودند و بعد از اجابت مزاج برگشت به ساير اهالي گفت كه چه خوب است كه نام اين گرمزداناهه را ان‌آر بگذاريم. و از آن پس شد انار.

2-   متديوس : اين واژه تلفيقي از واژه ديوس و پيشبند(پيشوند) مت است كه اين پيشبند مت جلوي هرچي قرار بگيره شدت آن را چند برابر ميكنه مث متكلم ، متبحر ، متدين و .... كاربرد اين واژه بيشتر در زماني است كه در مصاحبه استخدامي رد شده باشي و ميگويي كه يارو خيلي متديوس بود و ....

موضوع ديگه اي هم هست كه بايد به استماع عزيزان برسانم اينه كه اين چيزايي كه نوشتم مسبوق به سابقه است و بزرگاني چون صادق هدايت از اين دست بسيار كرده اند لذا امشب نا خودآگاه با ديدن خانم فاطمه راكعي (البته خود راكعي هم از اون واژه هاي با مسمي است كه بايد خود فاطمه خانم فكري براي تغيرش بكنند چون راكعي بمعناي بسيار ركوع كننده است و اين موضوع ممكنه براي خانومها دردسر ساز شود) بذهنم رسيد و خواستم بي بهره نگذارمتون

تا بعد

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386ساعت 22:55  توسط ناميرا م  |